خبری نیست
خبر دیگری نیست، گوشهایت را بگیر، چشمهایت را ببند!
اینجا قبلاً "من در لایه هشتم" بود، کسی به لایه هشتم راه پیدا کرد، حالا ما دو نفر شدهایم، پس اینجا "ما در لایه هشتم" شد.
در کنار ابرها، در آن بالا بالاها، در کنار آن درخت پیر، نوک قله کوه، در میان هوای همیشه مه آلود، جاندارانی زندگی میکنند که گه گاه با خدا به طور مستقیم حرف میزنند، از دل مشغولیهایشان میگویند، از عشقهایشان، از روزگاران گذشته، از روزگار آینده، از انسانها میگویند، از آنهایی که به واسطه عاشق شدن میمیرند و از آنهایی که به محض عاشق شدن زندگی را شروع میکنند، از آن معشوق پرستان، از آن معشوق فریبان، از آن عاشق حریفان، از آن عشق گریزان! از آن حسابگاران عالم! از آن یاران مانده در میانه! از عشق زیاد میگویند.
حال عاشقان را از او میجویند، حال آن عاشقان در فراق، حال آن معشوقان معقول! حال آن زلفهای بر باد! حال آن روزگاران تنهایی، حال آن شبهای بیخوابی، حال آن دستهای خالی، حال آن روزهای خونآلود، حال آن سرمای زود هنگام! حال عاشقان مانده در زمان!
حال این روزگار غریب را میپرسند، وزن این مردمان بیروح را میسنجند، زخم عاشقان بیدل را میشمارند، نامههایشان را میخوانند، نجواهایشان را میپایند …
این رو امروز توی وبلاگ “باغ بان باشی” نوشته بود، واقعاً وبلاگ خوبیه، فکر میکنم در توسعه وبلاگهای فارسی بیشترین اثر رو داشته است، تلاشهای این آقایان واقعاً ارزشمند است. ایشان نوشته بودند:
خوشبختي ما در سه جمله است :
تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:
حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
» دكتر علی شریعتی
و من واقعاً این را پسندیدم. و البته من یادم اومد که چند لحظه قبل از دیدن این متن توی وبلاگ ایشون اون رو توی وبلاگ i can read دیده بودم، خیلی جالب بود، اینها تصادفی پیش نمیآیند.
امروز با بچههای “پریانا” صحبت کردم، البته من فقط با نوید صحبت کردم. گفتگوی خوبی بود، به نظرم تفکرات و ایدههامون به هم نزدیک بود، روش فکر کردنمون در مورد وب فارسی شبیه بود، دیدمون نسبت به کاربرهای ایرانی تقریبا مشابه بود، نوید خوشبینتر بود، اگر خدا بخواد شاید پروژهای رو با هم شروع کنیم. انشاالله.
در انتهای داستان نویسنده ذکر میکند که این داستان را از زبان یک نجیبزاده "اینکایی" شنیده که او پدر وسرانو را میشناخته و تاکید میکند که داستان از زبان خود پدر وسرانو است.زمانی که کشتی پدر وسرانو با تلها برخورد میکند، او را خود را شنا کنان به
جزیرهای میرساند، با سختیها و مشکلاتی که وجود دارد کنار میآید و برای زنده
ماندن از گوشت لاکپشت استفاده میکند و از لاک آن برای ذخیره آب باران. بعد از مدتی
با سنگهایی که از کف دریا پیدا کرده آتش را ایجاد میکند و از اینجاست که زندگی
کمی برای او آسانتر میشود و دوباره میتواند به جای گوشت خام آنها را پخته
بخورد، او مثل رابینسون کروزو از دود آتش استفاده میکند تا کشتیهایی که از آنها
میگذرند او را ببینند اما بخت با او یار نیست، بعد از 3 سال شخص دیگری که کشتیاش
دچار سانحه شده با دیدن آتش پدر خود را به جزیره میرساند. در ابتدا با دیدن پدر
وسرانو که بدنش با مو پوشانده شده فرار میکند، اما با شنیدن صدای او که فریاد
میزده: «ای مسیح! به من کمک کن» به طرف او میآید و میگوید: «من هم مسیحی هستم».
چون پدر وسرانو تصور میکرد آن فرد ابلیس است که به شکل انسان درآمده بود برای
اینکه به زندگی او پایان بدهد! بعد از این ماجرای فرار و ترس، آن دو با هم آشنا
میشوند و شخص جدید شیوه زندگی در جزیره را از پدر یاد میگیرد و با هم زندگی
میکنند …
بعد از سالها که پدر وسرانو و رفیق(!) از لحاظ ظاهری کاملاً شبیه هم
شده بودند، توسط کشتیای که از آنجا رد میشده دیده شدند و عاقبت نجات پیدا کردند،
رفیق پدر وسرانو در راه جان خود را از دست داد، اما پدر وسرانو به کشورش بر
میگردد، او همچنان ظاهر خود را به همان شکل نگه میدارد و بابت آن از مردم پول
زیادی جمع میکند. بعضی بزرگان هزینه سفرهایش را میپردازند و امپراتور به او پول
زیادی را پاداش میدهد، اما پدر وسرانو در سفر برای گرفتن پاداشش از دنیا میرود و
به پول نمیرسد.
باور کنید این نهایت یک خَر است، به نظرم هیچ خر واقعی نمیتونه انقدر خوب خریت بکنه. اصلاً هیچ خری روی یخ راه نمیره، بنابراین نمیتونه وقتی روی یخ سر میخوره خودش رو نگه داره. تازه هیچ خَری چهارنعل نمیره و حتی نمیپره!
خیلی خوبه، من زبونم بند اومده از دست این بچههای دانشگاه بوستون.
خدایا چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی ما رستگار !
نمیدونم این ربات رو دیدید یا در موردش شنیدید یا نه، ولی به نظر من فوقالعادست، الگوریتمهای حفظ تعادل بکار رفته توی BigDOG توی این به تکامل رسیدن به این خاطر که BigDOG چهارتا پا داشت ولی این دوتا پا داره، واقعاً خیلی خوبه، نمونهاش هیچ جای دنیا نیست، یکی از سایتهایی که در مورد رباتیک مینویسه چند وقت پیش در مورد این نوشته بود: "بعد از رونمایی از این ربات، ربات جدید ژاپنیها به اسباببازی تبدیل شد". من واقعاً باهاش موافقم این خیلی خوبه، فیلم رو خوب نگاه کنید لحظهای که فیلم کند میشه به زمین گذاشتن پاش دقت کنید واقعاً از خیلی از ما که آدم هستیم این کار رو بهتر و دقیقتر انجام میده.
این پروژه سفارش وزارت دفاع آمریکا به دانشگاه بوستون است، تعامل صنعت و دانشگاه یعنی این، یعنی صنعت بیاد به دانشگاه پول بده، 10تا دانشجو رو تامین کنه و ازشون بخواد تا روی یک موضوع کار کنند نه اینکه صنعت منتظر باشه تا چندتا دانشجو یک کاری بکنند، بعد بیان التماس کنند که پروژشون رو بخرند و بعد تازه صنعت هم بیاد بزنه تو سر مال و دانشجوها رو مسخره کنه و آخرش هم این پروژه میشه اولین و آخرین پروژه اون دانشجوها. خب آدم دلش میسوزه دیگه.
من خیلی دوستش دارم، در جواب سوال مریم در این مورد که دوست داشتم اونجا بودم خیلی قاطع میگم آرزو دارم اونجا باشم.
نمیدونم این رو کی گفته ولی هرکی گفته واقعاً گل گفته، گوینده رادیو این رو برای من، فقط برای من گفت، من هم از روی بزرگواری برای شما دوستانم بیان میکنم.
دیروز از درس خوندن برای مرتضی مینالیدم، این مرتضی چند وقتیه فیلسوف شده، دقیقاً از وقتی که رفته سربازی، گفت: “درس خوندن یک ذهن جوون و آزاد میخواد، من که پیر شدم (مرتضی) و تو هم که آزد نیستی!” در مورد پیر شدن مرتضی شک دارم ولی در مورد آزاد نبودن فکر خودم شک ندارم، دارم باهاش مبارزه میکنم، خیلی هم سعی میکنم ولی واقعاً اسیر شده! لحظهای آرام نیست. تازه متاهل هم شدم. خانه مهتاب میخواهد و دل خدا.
شما برنامهریزی میکنید؟ برنامهریزی هفتگی، روزانه، ماهانه، سالانه؟ من این کار رو میکنم ولی وقتی نمیتونم وظائف سادهای رو که تعیین کردم رو به خوبی انجام بدم واقعاً بهم میریزم، خیلی خیلی خیلی ناراحت کننده است، اگر شما هم در این سطح برنامهریزی میکنید یک پیشنهاد دارم، وظائف بسیار سادهای رو توی لیست برنامههای هفتگی و سالانه خود قرار دهید، مثلاً “خوردن یک بستنی در هفته!” یا مثلاً “خوردن 3 لیوان آب در روز!” یا حتی سادهتر “دستشویی رفتن!!!” خیلی مسخرهست؟ نه؟ به نظر من هم مسخرهست ولی حس بسیار بسیار خوبی رو به همراه داره، میدونید چه حسی؟ این حس که شما یک روز رو با 20تا عنوان وظیفه شروع میکنید و در آخر شب حداقل 10تا از این سادههاش رو انجام دادید، بنابراین شما در روز کاری کردهاید. نمیخوام فکر کنید دارم گولتون میزنم یا اینکه ازتون میخوام خودتون رو گول بزنید، امتحان کنید، هرچقدر که از روز میگذره و گزینههای بیشتری از این لیست حذف میشه احساس بهتری دارید و برای کامل کردن وظائف سختتر تلاش بیشتری میکنید تا لیستتون رو کامل کنید. امتحان کنید. یک مزیت دیگه این کار اینه که با نوشتن این لیست همیشه لیستی از کارها دارید که انجام بدید، بنابراین شما زمانی از روز رو به بیکاری نخواهید گذروند، یا به عبارتی یک بار در روز فکر میکنید و در بقیه روز دیگه به بهانه فکر کردن برای کار کردن بیکار نخواهید بود!
از روزی که مرتضی یادم انداخت رادیویی هم هست، رادیو رو خاموش نکردم! هر در حال رادیو گوش دادن هستم. واقعاً خیلی رسانه بهتریه!
بعد از مدتها توئیتر باز شد، از چند روز بعد از انتخابات این سرویس بیخطر بسته شد و من واقعاً دلم براش تنگ شده بود، برای دیدن سایتش و توئیت کردن.
پیشنهاد میکنم از توئیتر استفاده کنید، یکی از مزیتهای مهم توئیتر به نظر من اینه که برای نوشتن لازم نیست حتماً موضوعی داشته باشید، انشا بلد باشید، نیاز نیست یک موضوع رو بسط بدید، فقط کافیه 140تا کاراکتر رو بدون هیچ محدودیتی برای دوستانتون و خودتون بفرستید.
این سادگی رو خیلی دوست دارم، شما برای اینکه یک پست توی وبلاگ بنویسید باید کلی برنامهریزی کنید، فکر کنید که متن رو چجوری تنظیم کنید، انشای مناسبی رو برای متن در نظر بگیرید ولی اینجا هیچکدوم از اینها مطرح نیست.
یکی دیگه از کاربردهای تویئتر به نظرم وقتهاییه که توی تاکسی یا اتوبوس یا حتی یک میهمانی نشستهاید و یک موضوعی به فکرتون میرسه، با خودتون میگید که یادم باشه در این مورد توی وبلاگم بنویسم تا نظر بچهها و خوانندههای وبلاگم رو درباره این موضوع بدونم ولی تا به خونه برسید و بعد از استراحت به سراغ کامپیوتر بروید همه چیز یادتون رفته و دیگه نمیتونید اونطوری که اون موقع در مورد موضوع پیشامده فکر میکردید فکر کنید، به همین خاطر همه چیز از دست میره؛ یک فکر خوب، یک ارتباط با دوستانتان، ثبت یک خاطره، ثبت یک اتفاق و ثبت چندین نظر!
دارم رادیو گوش میدم :)
طراحی پوسته: Hoctro
اصلاح پوسته: بلاگر فارسی